تبليغاتX
چند کلام حرف ناحساب


چند کلام حرف ناحساب

خوش آمدی به خلوت یه دل شکسته ی خسته



... و گاهی آب خوردن چقدر سخت می شود !





نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 20:34 توسط شازده کوچولو| |


و این کم ترین کاری ست که در عزایش می توان افتخارش را داشت.....

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 18:2 توسط شازده کوچولو| |


یه وقتایی چک کردن اینباکس گوشی موبایل چقدر آدم رو به روزای دور پرت میکنه.... روزای قشنگ ، روزای تلخ....

خوندن اس ام اس هایی که گله می کنن و شاکین. اس ام اس هایی که دل داری می دن و میخندن...

خوبی نقره جانم اینه که اس ام اس ها به شکل کانورسشن( حال تغییر زبان نیست..) نگه میداره ، یعنی اس ام اس های رسیده و فرستاده شده ی هر مخاطب پشت هم و به ترتیب دریافت و پاسخ ارنج میشه. مثلا اس ام اس که از (مثلا) وصال میاد برام تو یه کادر کامل خونده میشه و تو یه کادر پایینش جوابی که من می فرستم و الی اخر....

خوندن این کانورسشن ها چقدر حس قشنگیه... مخصوصا که یه چیزایی رو یاد ادم میاره که شاید حیرت زدش کنه که اینا از ذهن من بیرون اومده؟؟؟ حرف هایی که این روزا خیلی نیاز داری یکی برات بگه.... دل به دل دادن هایی که یه روزی با تمام وجود بهش ایمان داشتی و با تمام نیروی درونیت هدیه میکردی به نا امیدی یه دوست. اما حالا خودت محتاجی یکی این جرف ها رو وصله کنه به گوشت... دیگه گوشم از این حرف ها پر نیست..... 

کسی نیست؟؟  

      باشه...... نقره که هست..... می خونم حرف های خودم ... از زبان نقره....




خیلی سخته وقتی باید باشی و هستی اما وقتی می خوای که باشه نیست...




چی میشه که این روزا هممون درگیریم. درگیر نظاره کردن غرق شدن امید و ارزو.... درگیر خاک کردن باور هامون.....

ای ادم ها که نشسته بر ساحل شاد و خنداتید........ یک نفر اینجا دارد می سپارد جان....


حس قشنگ هم زبونی شونه هامون واسه اشک های دزدکیمون چی شد؟؟

واقعا چی شده؟؟؟!!!!

من اینجا....

تو اون جا...

ما کجا ، شما کجا !

شدیم آنها و تنها !

التماس دعا.....


نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 23:51 توسط شازده کوچولو| |


گاهی واقعا چقدر بده که ادم رو بشناسن. امشب بعد از مدت ها کلنجار و شیر یا خط کردن بین نوشتن و ننوشتن دل به دریا زدم و آوار کردم حرف دلمو تو دریای این دنیای غربت ها ی آشنا تر از اتاق کناری. نمی دونم تا چه حد بشه اونی که دلم می خواد اخه هنوز یه دل دارم و هزار راه نرفته و صد هزار راه رفته ی پشیمون برگشته. دارم تو اوج شلوغی می نویسم. شلوغی خونم تو هجوم کارای نکرده تو نعره های مدیا پلیر و تو سیل سیلی ِ جزوه های ریخته از روی مبل توی هال تا روز میز تحریرم تو اتاق....

خسته م.

گاهی فکر میکنم اشتباهی دارم جای کس دیگه ای نفس میکشم و بار مسئولیت های اونو به دوش میکشم. اونم راحت پاشو انداخته رو پاش و هی اورد میده : " اینجوری نه ! اونجوری! من باید اینجوری باشم اونجوری باشم !! "

 اگه راست میگی پاشو بیا جای خودت کاراتو انجام بده ! به من چه که شما تمایلات والای انسانی داری!!!!؟؟ جونشو من باید بکَنم عشقشو شما؟؟!!!!

نمیدونممممممم

خنده داره؟ مسخره ست! می دونم... مخصوصا اگه از دهن من شازده بشنوی. اما باور کن من اونی نیستم که تو می شناسی.... تو اونی رو میشناسی که نشسته پاش رو پاشه و هی فرمایشات میکنه!

میبینی؟؟؟؟

من،،،،،،،،،،،،، از فکر کردن ، تحلیل کردن ، حفظ کردن ، تظاهر کردن خسته م .

نشد.... بازم نشد خودم شم.

شیطونه میگه پاشم اون صندلی رو از زیر پاش بکشم و تو سرش خورد کنم!!! دیگه واقعا داره میره رو نروم.....

اخه واقعا من کجا جام با اون عوض شده؟؟؟؟

اخه منی گفتن اونی گفتن !!

لا اله الا الله !!!!






این روزا چه سوت و کوره بلاگفا.....



نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 23:10 توسط شازده کوچولو| |


ما اومدیم........

.

.

میگ میگ.......

ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ................


خیر سرش  البته وِِیژژژژژژژژژژژژژ....

اومدیم با ADSL+2


نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 16:27 توسط شازده کوچولو| |


ما  جوونا، یعنی اونایی که تازه هیجده رو رد کردن و هنوز به سی نرسیدن ، آمار خیلی چیزامونو داریم.. اآمار جوش های روی صورتموونو ، آمار تار موهای سفیدمونو ، آمار چین های دور چشم و... حتی بعضی هامون آمار جای زخم ها مونم داریم. آمار خیلی از چیز هامون رو  "اما " نداریم !

مثلا آمار قول هایی که دادیم و انجام ندادیم! آمار دروغ هایی که گفتیم... دل هایی که شکستیم... قطره اشک هایی که بی خود از چشم کسی در آوردیم...

آمار دل هایی که بدست آووردیم.. لبخند هایی که ساختیم...

کلا آمار گرفتن به نظر کار خوبی نمیاد. اما گاهی لازمه بعضی کارا یادآوری شن.

........

یه تار موی سپید....دو تا موی سپید..............به کجای کار کسی میاد؟  بشمرم چند تا قول دادم که باید انجام بدم که لبخند بسازم و دل بدست بیارم. این جوری 1 تیر و سه نشون میزنم !


نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 22:13 توسط شازده کوچولو| |


خاطره ها همیشه دردناکند. مهم نیست چقدر دور باشند یا چقدر برای خاطره شدنشون منتظر بوده باشی. مهم نیست خاطره مال ِ کی باشه . مهم نیست...  . هیچ چیز ِ خاطره مهم نیست. بین همه ی خاطره های دور و نزدیک ، تلخ و شیرین ، خوش و ... ؛ بین همشون تنها چیزی که مشترکه  "درد"ِ شونه.

درد نبودنشون وقتی با تمام ذهنت توشون غرق می شی.درد مرور کردنشون وقتی نمی خوای به یادت بیان. درد تکرار شدنش وقتی داری جون می کـَنی که فراموششون کنی.

اره ، خاطره ها همیشه دردناکند.

خاطره های خوب اونقدر بازیگوشند که همیشه تو آخرین قفسه های بایگانی ذهن جا خوش میکنند و خاطره های بد اونقدر بیچاره اند که همیشه برای رسیدن به خاطره های خوب راهتو سد میکنند تا تو آشفته بازار خاطره بازی بین خوب و بد کردنشون اون هارو هم یه ورقی بزنی.

خاطره ، همیشه یه خاطره باقی می مونه. چه خوشمون بیاد، چه نیاد.

.....................................................................................................

فقط میشه به احترام خاطره بودنشون گفت ، " یادش بخیر ".

یاد خونه پدربزرگم بخیر... یاد درخت دارابی و ازگیلی که همیشه تابستون و زمستون دستتو که از رو ایوان دراز می کردی هدیه ای نسیبت می کرد.

یاد خونه مادریزرگم بخیر . یاد صدای جیرجیرک هایی که وسوسه برداشتن پوسته هاشون از لای برگ ها درخت های نارنج  ما رو اسیر نارنجک های پوسیده ی لای علف ها می کرد. نارنجک هایی که برخوردشون به تو تو جنگ بین بچه خاله ها ، ننگ رنگ سبز پوسیدگیشون رو به قیمت دعوای خواهر های خونه ی مادری بر سر نوادگان خونه به ارمغان داشت.

یاد گل های وحشی بنفش و سپیدی که لای بلوک های شهر می رویید و همیشه عاشق دسته کردنشون بودم، بخیر.

یاد همه ی کودکی بخیـــــر....

دنیا اون موقع خلاصه میشد تو تابستونای رنگی و اب بازی تو حیات مادربزرگ.

 تو مسیر های طولانی شهر به شهر برای رسیدن به خونه ی مادربزرگ و پدربزرگ.

 تو لحظه های مونده به عید و بارونای بدمدل لباس نو خراب کن.

تو غم برگشتن و سکوت سهمگین همیشگی ماشین تو سیزده بدر های همیشه بی سبزه ی در راه....

کاش می فهمیدیم، قدر هر لحظه رو تو همون لحظه.

دیگه نه خونه ی مادربزرگی هست که لای علف هاش به هم نارنج پوسیده پرت کنیم نه دختر خاله و پسر خاله ای. هرکی سر زندگی خودشه. حالا که بچه های اونا باید این دنیای قشنگ رو تجربه کنن ، خونه ی مادربزرگاشون شده آپارتمان های 70-80 متری . مونده فقط سفرهای همیشگی به دیار اصل خویش. خدا رو شکر هنوز همه به همین دیار میان.

هنوز هم میشه خاطره ساخت. لای درخت انجیر و درخت گردو. هنوز هم میشه خوش بود لای بوی نم بعد بارون. هنوز هم میشه بود....

شاید رنگ همه چی تازه شده، شاید دلمون واسه کهنگی دیوارهای قدیمی تنگ شده، اما تو تازگی هم میشه شیطنت کرد.

همیشه خاطره ها درد ناکند. اما دردشون می تونه قطره اشک گوشه چشمتو به پای جوونه زدن یه خوشحالی بریزه......


نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 21:47 توسط شازده کوچولو| |


دوستان برای چندمین بار تو تاریخ ما دکاتیر ( همون اطبا ! ) وبا به طرز غم انگیزی شایع شده !

لطفا مراقب میوه و سبزی و آب خوراکیتون باشید. ترجیحا آب معدنی بخورید و میوه و سبری هاتون رو با مواد ضدعفونی کننده مخصوص بشورید نه با مایع ظرفشویی یا نمک یا هر چیز معمول ِ بی فایده.


نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 1:56 توسط شازده کوچولو| |


مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز

جوان به حادثه ای پیر می شود گاهی

 

 

گاهی فکر می کنم علیرضا چقدر بیکاره که پستاش نیم متر به بالاست ، یا گاهی فکر می کنم صفیر چقدر سرش شلوغه که سال تا سال یه پست نمی ذاره، یا وصال چه غریبانه بی وفا شده که نظراش بی رنگ شده.و خبرنگار کوچولو چقدر شاکی که همه پستاش داغ دل داره . یا خودم چقدر بی انگیزه شدم که نه می نویسم نه می خونم نه نظر خرج می کنم.

اما بعد می گم ؛ نـــه ! نه کسی بیکاره نه بی معرفت نه قهر . وقتی علیرضا می نویسه، به امید دوستایی ِ که می دونه می خوننش و  هم رآیی . وقتی صفیر نیست می دونه دوستایی هستن که بیان و برن و یادش کنن. وقتی وصال بی نظر شده حتما یا نمی شه نظر بده یا سکوتش هزار حرف نگفته داره. وقتی خبرنگار میگه می دونه دوستایی هستن که بشنون و به فکر بیفتن. اما ....

من اگر نیستم ، هستم . اگر هستم ، نیستم !!


نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 19:32 توسط شازده کوچولو| |


چند لقمه O2 خدمتتون هست؟

 

بلاخره تابستون ما هم شروع شد! نمی دونم این وقت کم و با ارزش رو چجوری دسته بندی( دقت کنید . دقیقا منظورم دسته بندی بود! ) کنم که نه دیگ بسوزه نه دلم! وی خواستم یه پست مشت شازده نشون بذارم براتون اما نشد! همین الان دفغه سومیه که دارم تایپ میکنم و هربار بلاگفا می پرانَدَش ! گفتم تا دوباره این کانکشنمون دل درد نگرفته فرصت رو قنیمت بدونم و یه سوک سوکی عرض کنم.

الاحساب..

یه قلوپ همراهی تو کشکول هیچکدومتون پیدا میشه ؟؟ مردم از سراب دوستی! یه جرعه احساس معرفت و مسئولیت .....

 

یا علی.

................................................................

راستی عیدتون با خییییییلی تاخیر مبارک. و ممنون از همه دوستانی که عید و روز پزشک رو بهم تبریک گفتن.

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 1:30 توسط شازده کوچولو| |


Design By : Night Skin